شايد تا حالا كسي بهت نگفته باشه كه بزرگترين شانس زندگيش:
به دنيا امدن تو باشد ...
عزيز دل به خاطر تولدت:
لمس بودنت مبارك
شايد تا حالا كسي بهت نگفته باشه كه بزرگترين شانس زندگيش:
به دنيا امدن تو باشد ...
عزيز دل به خاطر تولدت:
لمس بودنت مبارك
به سراغم بیا
که سالهاست در خلوت کنج دلم
بی تو ..احساس را به یادگار از تو هر روز مرور میکنم
به سراغم بیا
که دستانم حسرت دستانت را هیچ از یاد نبرده
آن روزها تو بودی و من بودم و عشق بود
اینک تو نیستی و من دیگر من نیستم و حسرت توست
به سراغم بیا
شاید بیایی
اما آیا تو همانی و...
من همانم و....
عشق همان است ؟
من همانم و عشق همان است...
تو هم همان باش...
به سراغم بیا
بیا.....
با پاهاي خسته و بي رمقم دنبال جايي ام که ديگه هيچ کس نتونه پيدام کنه
نگاه بي اميدم دنبال جاده ايه که کسي ازش عبور نکنه
دلم از اين روزهاي غمگين گرفته
دلم خسته ست از اينکه هميشه خسته باشه
دلم ديگه تحمل نداره
دلم ديگه نمي خواد عاشق باشه.... مي ترسه..... از عشقي که يه روز عاشقش بود هراس داره.....
چرا بايد همه چي دليل داشته باشه؟؟؟؟
چرا همه ي آهنگا بايد معني داشته باشن؟؟
با آهنگ بي معني هم مي شه زندگي کرد....
بدون دليل هم مي شه ادامه داد
بدون دليل مي شه عاشق شد
مي شه هر روز عاشق شد
مي شه عاشق يه عکس شد
يا يه جمله يا يه گل پژمرده مثل خودت يا عاشق يه قطره اشک
مي شه عاشق دوتا چشم شد که هيچ وقت نگاهت نکردن....
مي شه بدون دليل آزاد بود
من دلم مي خواد بي دليل زندگي کنم
تو مي توني بهونه ي من باشي
تو مي توني دليلي باشي که هيچ وقت بيان نمي شه
تو مي توني دليل بي دليلي من باشي
و من دلم مي خواد باز هم ساده حرف بزنم
دلم مي خواد يه بار بخوابم و بعد که بلند شدم ببينم باز هم مثل قديما بدون دليل عاشقم.....
مي خوام بدون دليل گريه کنم
بدون دليل ناراحت باشم
دلم مي خواد ساده باشم........ دلم مي خواد ساده باشم......
تو مي دوني ..... من از همون وقت مال تو بودم....
از همون وقتي که هنوز تو دنياي دودي قدم نذاشته بودم....
پس چرا تنهام گذاشتي؟؟؟؟؟
بيا و اين بار پشت پا نزن به چيزي که من ازت مي خوام
من شايد براي حضور ناخوانده ي تو عاشقم؟؟؟
من شايد براي گرمي دستاي تو که هرگز لمسشون نکردم غمگين و
شايد براي اشک خوشحالي تو خوشحالم؟؟؟؟
من مي خوام پرواز کنم
بدون بال ....
پرواز کنم تا اوج....... تا اوجي که سرتاسر دليل هاي گمشده ي منو در خودش جا داده باشه
اوجي که ساده ست
و من مي دونم ٫ مي تونم اونجا به يه زندگي احمقانه ادامه بدم...............
و وقتی که مردم
شعرهایم را به خاک بسپارید
و جسدم را
شاید به آتش...
و شاید به آب...
و وقتی که مردم ٬بدانید
که من ٬دست خویش به مرگ نسپرده ام
من٬ به سرنوشتی مکرر پیوسته ام
وفراموش می کنید
می دانم که فراموش می کنید
من را...
خاطره ام را...
اشعارم را...
وقتی که شعر هایم فراموش می شود
جایش به زیر خاک باشد
بهتر است
و وقتی که من فراموش می شوم
جایم چه آب باشد
چه به آتش...
بی تفاوت است.....!
آری ٬گذشتم ٬هزار باره گذشتم
لیک در همان مهتاب شب رفتم ودگر بر نگشتم
بی تو مهتاب شبی ٬من در آن کوچه شکستم
وشکستم وفتادم ونگفتم
هرچه را در سینه ام محفوظ داشتم
بی تو مهتاب شبی به صبح رسیدم
ونشستم ٬به تماشای خورشید نشستم
و دگر هیچ ندیدم٬ من دگر از تو گذشتم
بی تو مهتاب شبی.........نه دگر مهتاب دیدم
نه دگر ز آن کوچه گذشتم...!
اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی
بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکس نبود
.....
یادته؟
من که خیلی خوب یادمه !
تمام لحظات خاطرات و تمام دوست داشتنها
امروزم داشت بارون می بارید
امروزم مثل همیشه زیر قطراتش لبریز از عشق شدم
لبریز از لحظات رفته
امروزم دوستت داشتم به وسعت پاکی قطرات بارون
دلم وی خواد همیشه بارون بباره
یه جور نیاز یه جور احساس و شاید یه جور عشق
نمی خوام قصه ناتموم رو تموم کنم
من به همین سکوت حرف دار راضی هستم
ولی هر بار که بارون می باره
انگار سمفونی بارون برام از اون روزا می گن
و قصه نا تموم رو برام تموم میکنن
و شاید خودتی که بهم میگی :
((بدون که هر وقت بارون بارید من با تو هستم و درون تو ))
و شاید خود بارونی به همون پاکی و زلالی .
فقط یه چیز عذابم میده
نزدیکی به تو و فقط چند ساعت دوری ...
یادت که نرفته ؟
قولت رو میگم ..
این یکی رو هم یادم نرفته !!
اروزم داره بارون میاد
و من با تو هستم ای ...
بر روی اين زمين ،در رهگذر تند بادهای آوارگی،تنها رشته ای که مرا به جايی بسته يود گسست.
اگر گفته بودی:بمان!می دانستم که بايد بمانم و اگر گفته بودی: برو! می دانستم که بايد بروم اما اکنون، اگر بمانم؛ نمی دانم که چرا مانده ام،اگر بروم؛ نمی دانم که چرا رفته ام.
چگونه نيانديشيده بودی که يک انسان يا بايد بماند يا بايد برود؟ و من اکنون ميان اين دو نقيض، بيچاره ام.
کسی که عشق رهايش می کند،"بودن"ی است که نمی داند چگونه بايد "باشد"؟ و چه دردی است ؛ بلا تکليفی ميان "وجود" و"عدم"!
تو را گم كرده ام
در مرز بود و نبود
ديدن و ناديدن
گم ات كرده ام
كجا پنهان شده اي كه
نمي يابمت
نمي بينمت...
نه در ماه
نه در مريخ
!و نه در ناهيد كه ستاره ي زنان عاشق است
با عشق هم مي شود بال بال زد و پريد
سر عتش از نور هم بيشتر است
بر بال هاي آن مي پروازم.
تو آن جايي
در آن باريكه
آن خط ناخوانده – ميان بود و نبود.
تو آن جايي مي دانم!...